معرفی کتاب صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز
رمان صد سال تنهایی، یکی از جاودانه ترین آثار قرن بیستم، رمانی بسیار محبوب و موفق است که در سرتاسر جهان شناخته شده و سرآمدترین موفقیت برنده ی جایزه ی نوبل، گابریل گارسیا مارکز به حساب می آید. این رمان، داستان اوج و فرود شهر خیالی ماکوندو را از طریق تاریخچه و سرگذشت یک خانواده روایت می کند و شرحی غنی و درخشان است از زندگی و مرگ، و سرگذشت تراژیکمدی نوع بشر. در قصه ی باشکوه، مضحک، زیبا و پرزرق و برق این خانواده، می توان تمام انسانیت را به نظاره نشست؛ همان طور که می توان در تاریخ، افسانه ها و عروج و افول ماکوندو، همه ی اوضاع و احوال زندگی در آمریکای لاتین را مشاهده کرد. موضوعاتی جهانی و همه گیر از قبیل عشق و شهوت، جنگ و انقلاب، دارایی و فقر، جوانی و سالخوردگی، گوناگونی زندگی، بی کرانگی مرگ و جست و جو برای آرامش و حقیقت، در مرکز توجه رمان صد سال تنهایی قرار دارند. مارکز، چه زمانی که درباره ی رابطه ای خیانت آمیز می نویسد و چه وقتی که در حال شرح حرص و طمع کاپیتالیسم و فساد حکومتی است، همیشه نثری ساده، موجز و خالص دارد که از ویژگی های برجسته ی یک اثر استادانه هستند. رمان صد سال تنهایی که مکررا مخاطب را با لحن جدی و طنزآمیز خود غافل گیر می کند، مسائل سیاسی، شخصی و معنوی را در هم آمیخته تا روحی جدید به کالبد قصه و قصه گویی بدمد. این اثر شگفت انگیز که به چندین و چند زبان ترجمه شده است، از شرحی بر تمام تاریخ انسان، چیزی کم ندارد.
کتاب صد سال تنهایی
جزو فهرست ۱۰۰ کتاب قرن لوموند
نویسنده کتاب برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 1982
اگر روزی انسان در کوپه ی درجه ی یک مسافرت کند و ادبیات در واگن بار، کار دنیا به سر آمده!
زن گذاشت تا اشک او تمام شود. با نوک انگشتان سر او را نوازش می کرد و بدون این که او را وادار به اعتراف کند که به خاطر عشق اشک می ریزد، فورا قدیمی ترین گریه ی تاریخ بشر را شناخت.
نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره بر روی کره ی زمین نخواهد داشت.
، به او گفته بود. در حالی که عشق او یک بار و برای همیشه به پایان میرسید، من، مهمان ناخواندۀ عشق نوپای آنها، کاملاً از خاطر او رفته بودم.
پس از اینکه همۀ بچهها رفتند، من تکوتنها بیرون کودکستان سرگردان بودم. تنها چیزی که این کودک شش ساله، میتوانست در مورد خانهاش به خاطر بیاورد، این بود که آن جایی روی یک پل قرار دارد. من از پل رهگذر بالا رفتم و آنجا در حالی که سرم را از نردهها به پایین آویزان کرده بودم ایستادم. ماشینها را که زیر پایم میلغزیدند میدیدم. این منظره، چیزی را که جایی دیده بودم به خاطرم آورد. پس من هرچه میتوانستم آب دهانم را جمع کردم، ماشینی را هدف گرفتم و رویش تف انداختم. تف من خیلی پیش از اینکه به ماشین برسد در هوا ناپدید شد، اما من همچنان چشمانم را به خیابان دوخته و آنقدر به تف انداختن ادامه دادم که احساس سرگیجه کردم.
«چیکار میکنی! چندشآوره!»
سرم را بالا آوردم و زن میانسالی را دیدم که از آنجا عبور میکرد و به من چشم دوخته بود. سپس به راهش ادامه داد و مثل ماشینهای زیر پایم به»
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.